مانده ام چشم به راه...
دیرگاهیست که من دردل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم براه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ ...
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ ..
+ نوشته شده در ششم آذر ۱۳۸۶ ساعت 8:28 AM توسط جاد شیمی
|